سكوتستان

حرفهایی بی مخاطب از جنس دلتنگی

فاصله بسیار....
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٠  

چند رباعی...

بگذار شبی به ساحلت بنشینم

آیینه شوم ،مقابلت بنشینم

شاید که بشوق دیدن چشمانت

در من نگری و در دلت بنشینم

***

با نام قفس که آشنایم کردند

با میله از آسمان جدایم کردند

پرواز برایم آخرین حسرت شد

روزی که پرندگان صدایم کردند

***

از سردی این اتاقها خواهم مرد

دور از نفس اجاقها خواهم مرد

دریای منی و زنده رودم،بی تو

در سینه ی باتلاقها خواهم مرد

****

یا با نفس خــــــــزان کنارم زده اند

یا زخم بجان بیــــــــــــقرارم زده اند

چون برگ بدست شاخه ای می خشکم

بر چوبه ی خشک خویش،دارم زده اند

***

 

وغزلی از فاصله ها....

بین ما فاصله بسیـــــــــــــار شد و خاطره،کم!

سهــــــــم دیوار فراوان شده وپنــــــــــــجره،کم!

آب و آتش بهم آمیـــــــــــــــخته در سینه ی من

حجم فریاد چنان کوه شد وحنـــــــــــــجره،کم!

ای شب خسته!چه کردی؟ که صدا گم شد و..شد-

هر دم از حلقه ی زنجیر تو یک زنجره،کم!!!

گرچه بین من و او فاصــــــــــــله بسیار افتاد

نشد از آنهمه شوق و عطشم یک ذره،کم!

یاری ام کن که به ساحل برسم در طوفان

امشب ای موج!بینداز به گیسو گره کم!

تو که باشی دل من میگذرد از شب بغض

میکند چشم تو از فاجعه ی دلهـــــــره،کم!

مثل هرشب تو نمی آیی و...من هم بروم!!

سایه ای میشود از خاطره ی پنجره،کم!

چون اناری که رسیده ست پر از اشکم و خون

دارم آرام در اندوه خودم میــــــــــترکم......


کلمات کلیدی:
 
یوسفانه
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٦  

دوغزل

یوسفانه

بیا به کلبه ی ازغم خــــراب من بانو!

فرونشان عطش و اضطراب من بانو!

نشسته در شب طوفان ،به راه چشمانت

نگاه خسته ز وهم ســـــــــراب من، بانو!

من از کویر می آیم پر از عطش، مستی

دوچشم توست سراب و شراب من، بانو!

دلم بریده چودست زنان مصـــــــری شد

چو یوسفانه گذشتی به خواب من، بانو!

پر از سکوت و سوالم،کسی نمیداند

بجــــــــــــز نگاه نجیبت ،جواب من ،بانو!

بسمت دره ی تاریک میــــــــرود بی تو

قطار غرق سکوت و شتاب من، بانو!

به روی دشت سیاه شبان چشمانت

نمانده خط عبور شـــــــــهاب من بانو!!!!!!

++++++++++++

فال....

تفالی زده بودم ز جام فنـــــــــجانها

به قصد چشم تو آنشب بنام فنجانها

به رنگ قهوه ی تیره،از آسمان غزل

نشسته سایه ی چشمت به بام فنجانها

به روی شهد لبانت، نشسته لبهاشان

شکر وزیده دوباره به کام فنجـــــــــانها

اگر به سینی هستی نگاه میـــــکردی

به رنگ چشم تو میشد تمام فنجانها

تمام اهل جهان  با عطش شبی خواندند

حـــــــــــــــــــــــــــروف نام ترا در کلام فنجانها

***

خدا کند تو بمانی به فال و اقبــــــــــــــــالم

به این طریق بماند مــــــــــــــــــرام فنجانها.....


کلمات کلیدی:
 
دو غزل
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۸  

من منتظرم.....

ای آیه ی زیبای خــــــــداوند!می آیی

تو عید منی آخر اسفنـــــــــد می آیی

صدبار تفال زدم از حافـــــــظ و قـــــــرآن

هر مرحـــــــله خوب آمدو...... گفتند:می آیی

تو از پی سوزاندن من چون گل خورشید

با چشم پر از شــــــعله و لبخند می آیی

ای اشک! اگر آینـــــــــه اش رخ بنماید

مانند زبان غزلم بنـــــــــــــــــد می آیی

همزاد جنون!ای غزل حافظ و سعدی!

بانوی بخارا وسمــــــــــــــــــرقند!می آیی...

در سینه ی من آتش و روی سر من برف

حالا شده ام مثل دماونــــــــــد! می آیی؟؟

من منتظرم، مضطربم،خـــــــــــواب ندارم

تو ساعت مهتاب و شب و چند می آیی؟؟؟؟!!

*****

غزل دوم

شوق شکستن..

من به آغاز طپش های زمین نزدیکم

و به آن زلزله ی سایه نشین نزدیکم

من به آن سایه که در باورتنهایی مـــــــرگ

پی ترساندن من کرده کمین،نزدیکم

چشمه ام،چشمه که از مادر دریا دورم

فقط از چشم تو ای ماه! چنین نزدیکم!!!

تا رسیدن به تو ای مرگ !مرا راهی نیست

فصل این فاصله را نقطه بچین!...نزدیکم!!

چله بسته ست به چشمان تو انگور غزل

من به مستی تو ای چله نشین! نزدیکم

مثل دردی که به زهدان زمان می پیچد

باز بی فاصله با ذهن جنین نزدیکم

آمدم بغض شدم تا که شبی حس بکنم

که به چشمان تو ای خوبترین! نزدیکم

خسته ام،تشنه ی تکرار کلامی از تو

تو هم ای شوق شکستن!بنشین نزدیکم...

 


کلمات کلیدی:
 
چهار رباعی
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩  

نمیدانستیم...

از عشق سرودیم و نمیدانستیم

با مرگ غنودیم و نمیدانستیم

برسینه زدیم سنگ چشمانت را

ما آینه بودیم و نمیدانستیم

++++

ای چشم تو ببر همه ی گردنه ها!

خیره شده بر تو دیده ی روزنه ها

با شوق رخ تو جمله ی آهوها

جاری شده اند از همه ی دامنه ها

++++

دیر آمده...

تا زورق من شکست پیدایش شد

طوفان که فرو نشست پیدایش شد

آمد به تماشای فرو رفتن من

آب از سر من گذشت، پیدایش شد!!

++++

گم کرده دلم بستر خود را چون موج

کرده ست رها پیکر خود را چون موج

طوفانی ام امروز و دلم میخواهد

بر صخره بکوبم سر خود را چون موج

 

 


کلمات کلیدی:
 
شراب و شب و سیب..
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٥  

یک غزل و چند رباعی

شراب و شب و سیب

لبـــــــــــریز غزلهای عجیب است نگاهت

تلفیق شراب و شب و سیب است نگاهت

امشب عرق شرم به آیینه نشسته ست

ازبسکه نجیب است و نجیب است نگاهت

دشتی ست پر از شعر و غزل،برکه و باران

ماوای غزالان غــــــــــــــریب است نگاهت

گیسوی بلنــــــــــد تو شبیه شب یلداست

باجلوه ی مهتــــــــــاب رقیب است نگاهت

تو وسوسه انگــــــــــــــیزترین شعر خدایی

چون آیه ی آییــــــنه و سیب است نگاهت

هرچنــــــــــد یقین داشتم از لحظه ی آغاز

هـــــــرگز نسرودم که:فریب است نگاهت...!

********

سبز سرخ

هی زخم به جان خریده،ترمیم شدم

نه خسته شدم،نه زود تسلیم شدم

سرسبــــــــــــــــــز بریدند! بسوزانندم!!!

من سرخ ترین صفحه ی تقویم شدم

***

غریق

گیسوی تو با بانگ دهل پایین رفت

چون خرمنی از شعله و گل پایین رفت

آنروز که پیکـــــــــــــــر ترا می بلعیـــــد

 یک آب خوش از گلوی پل پایین رفت!!

***

رد پا

برف از سرشانه ی زمین پاک شده ست

چون اشک که با سرآستین پاک شده ست

شبــــــــــــهای قدم زدن ز یادت رفته ست

با برف دو رد نقطه چین ....پاک شده ست..

***

آه...

ای عشق!جنون از نفست می ریزد

عقلم زتو با فاصـــــــــله می پرهیزد

در هر نفسم شعله ی آهی جاریست

این آتش از گــــــــــور تو برمی خیزد

***


کلمات کلیدی:
 
گریزی به رباعی
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸  

چند رباعی و یک دوبیتی

بی تیر وکمان مخواه آرش باشی

سودابه ندیده ای سیاوش باشی

ای سرو بلـــــــــند!قایق و پارو شو

هیزم نشوی که سهم آتش باشی

****

آمد بکشد مــــــرا و تقسیم کند

هیزم کند و به شعله تقدیم کند

این داغ به روی جگرش خواهد ماند

در پای تبر،درخت تعظیـــــــم کند

****

فریاد که مرد حنجره زخمی شد

زنجیر صدای زنجره زخمی شد

آنشب که تگرگ جای باران آمد

دیوار زبغض پنجره زخمی شد

****

این زخم دمی که تو نباشی تازه ست

دیوانگی من از قمــــــاشی تازه ست

در دیگ دلم بغض و جنون می جوشد

در کاسه ی این ترانه آشی تازه ست

***

می خواست  بیخبــــــــر بدستت برسد

خالی زتب تبــــــــــــــــــر بدستت برسد

حس ام به تو یک شاخه ی سبز است که من

پستش کردم ،اگــــــــر بدستت برسد!!!

****

دلواپسم اینکه بی تو جان بسپارم

ایکاش ترا به آسمــــــــان بسپارم

شور است نگاه جاده ها می ترسم

از اینــــــــکه ترا بدستشان بسپارم

***********

و یک دوبیتی

شبیه ماه می آمد شبــــــــــانگاه

به صیـــــد ماهی ماه از شب چاه

میان راه پایش خورد بر سنـــــــگ

هزاران تکه شد هم کوزه ، هم ماه


کلمات کلیدی:
 
پر...
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٤  

پرنده پر...

پرنده پر،زمیـــــــــــن پر،آسمان پر

تمام ذره های کهکشان پــــــــــــر

پری هایی که تن شستند هر صبح

به دریاهای دور بیــــــــــــکران ،پر

چنان امواج، طــــــــــــوفان آفریدند

که پارو پر،دکـــــــل پر، بادبان پر

تبر در باغ می رقصـــــــــــد به گرمی

شکوفه پـــــــــــــــر،پرنده ، باغبان پر

نگاه چشمه ها خشک است و خالی

درون چشمشان ماه جوان ،پـــــــــر

تمام عقـــــــــــــــــــــربکها ایستاده

زمین غرق سکوت است و زمان ،پر

زمین بعد از تو مانند شهابی است

که یکشب می کشد تا آسمان پر

ومن همچــــــون پرنده پرزنان ...تا

بریزم در خیـــــــــــــــال آشیان...پر

 واما رباعی:

دوصفحه زگلبرگ شقایق در آب:

 آغوش گشودند چو قایق در آب

آنشب همه ی کرانه ها می دیدند

تشییع جنازه ی دو عاشق در آب

*************

همساز شده باد موافق را موج

تا مست کند ساحل عاشق را موج

خود می کشد و به دوش خود میگیرد

هر روز هزار نعش قایق را موج....

 


کلمات کلیدی:
 
پریغزل...
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٧  

وقتی خبر زغرش دریا می آورند

تکرار داغ کهنه ی ما را می آورند

کل میکشند دخترکان  تا که موجها

خون جای گیسوان تو بالا می آورند

اینجا زنان قابـــــــله،آل اند و مادران

نوزادهای مـــــــرده بدنیا می آورند

تابوتهای خسته وخالی به دوش رود

یا میـــــــــبرند نام ترا یا می آورند

حالا بگو کجای جهان شعر میشوی!

عطر ترا کدام غزلها می آورند؟

با آنکه گفته اند هزاران پریغزل

هرشب ترا برای تماشا می آورند-

اینجا ولی به سوگ غزلگیسوان تو

گویی مسیح را به چلیپا می آورند

پس راست بود آنچه که آیینه گفته بود

اینکه ترا بجـــــــای پریها می آورند

این بادها جـــــــنون مرا داد میزنند

امشب خبر زغرش  دریا می آورند..


کلمات کلیدی:
 
صدقه ای از ماه وخورشید....
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۸  

این غزلها مخاطبی ندارند .....

ابر را باد به فرمان تو می چــــــــــــــرخاند

باد را زلف پریشــــــــــــــان تو می چرخاند

رگ تو ساقه ی تاک است وپر از نبض جنون

خون، شرابی است که در جان تو می چرخاند

رقص، امشب شــده مست از وزش گیسویت

عرصه را دامن چرخان تو می چرخاند

ماه وخورشید دو سکه ست که دستان فلک

روز و شب دور دو چشمان تو می چرخاند

حلقه در حلــــقه ی زنجیر جنونم را باز

گیسوی سلســـــــــله جنبان تو می چرخاند

کیستی تو! که به هر گوشه پری رویی مست

نمک ونان به سر خوان تو می چرخاند؟

دختر رود، عطشناک کنون کاسه به دست

مشک خود را پی باران تو می چرخاند

آسمان آینه در دست،پراز شوق حضور

ماه را سمت شبستان تو می چرخاند

تو سفر می کنی و بغض جنون روح مرا

در دل قلعه ی ویران تو می چرخاند....


کلمات کلیدی:
 
بروم یا بایستم!!!!!
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۳  

از بس مرددم بروم یا......

تا قامت تــــــــــــرا به تماشا بایستم

باید که در مقابل دنیــــــــــــــا بایستم

تاکم، شراب در تن من جاری است و – نیست

  یارای آنکه بی تو ســــــــــر پا بایستم

تقصــــــیر جاده نیست مرا پا نمیدهد

از بس مـــــرددم بروم ! یا بایستم!

باید برای دیدن تو از کـــــــرانه ها

چون موج روی شانه ی دریا بایستم

حالا بگو کجای جهان ایستاده ای!

تا با خیــــال روی تو آنجا بایستم!

مانند موج در تب و تاب از شکستنم

دستم بگیر ســــــاحل من !تا بایستم

حالا تو از ترانه ی من میروی و بعد

باید کنـــــــار غربت دنیا  بایستم.....


کلمات کلیدی:
 
دو غزل
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٩  

 

 

 

دو غزل.....

گریه ی ماهیان

از من مپرس اینکه چرا گریه میکنند!؟

آییــــــــــــنه ها نگاه ترا گریه میکنند

در سوگ تلخ یاد تو با کوچه های شهر

هرشب تمام پنجره ها گریه می کنند

یک دشت داغ بر دل  صحرا نشسته، پس

این ابرهای مرده کجا گریه میکنند؟؟؟؟!

در سوگ سرو،اینهمه انبوه بید مست

با گیسوان خیس و رها ..گریه میکنند

کس در بــــلور آب نفهمید، ماهیان

لبخند میزنند ویا گریه میکنند!!!!

طغیان عاشقانه ی اشکند و بغض و مرگ

فواره ها، که رو به هوا گریه میکنند

حالا به رودهای جهان دل سپرده ام

ازبس شبیه چشم شما گریه میکنند

++++

حالا که نا امید زاعجاز مانده ام

دستان من بجای دعا گریه میکنند..

غزل دوم

دارد به آتش میکشد چشمت جهان را

رازی که معنا میکند آتشفشان را

تنها نه مارا در سراب افکنده چشمت

لب تشنه برگردانده صدها کاروان را

پلکی بزن! آیینه را حیران کن ای ماه!

در هم بریز امشب زمین و آسمان را

پیچیده رویای تو در طومار طوفان

در یک نفس، رویای صدها بادبان را

این راز دریایی که در چشمت نهفته ست

هرشب به دریا می کشاند جاشوان را

خواب تمام کوزه ها و دختران است

دیدن_ درون چشمه _آن ماه جوان را

تصویر تو درچشمه افتاده ست ودستی

در کـــــوزه میریزد تمام آسمان را

با چشم مستت ساقی من باش و بنگر

لاجرعه مینوشم تمام شوکران را

آنشب نبودی تا ببینی ،سرو بالا!

رقص تبر رقصاند اشک باغبان را

دریا تمام جاشوان را برد وبلعید

وقتی برافشاندی تو موج گیسوان را... 


کلمات کلیدی:
 
برای آن مسافر دور....
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۱  

پری خوابهای من....

گرچه با آوردن نامت هنوز، گزمه ها تیغ از مقابل میکشند

باز نقاشان پیر دوره گـــــــرد، با خیال تو شمایل میکشند

ای پری قصه ی مادر بزرگ !نیستی آیینه ها افسرده اند

نام تو تا بر زبانها میرود، پیرمـــــــردان آه از دل میکشند

دشت از رد سواران خالی است، بوی مرگ از آسمان مبیارد و

عطر گیسوهای خونین ترا، دختران در کومه ها کل میکشند

جذر ومد چشمهایت عاقبت رود ها را سخت حیران میکنند

یا که ساحل را به دریا  میبرند،یا پری ها را به ساحل میکشند

خواب خونین تبر آشفته شد، جنگل از رویای روییدن پر است

در جنون گیسوانت بید من!ســـــروها هم پای در گل میکشند

هیچکس نامحرم این راز نیست..نام تو اندیشه ی آیینه ها ست

بار اندوهان ما را سالهاست بادها منزل به منزل میکشند

*********

روزی از تعبیر آن خواب عجیب میرسی با قصه ی مادر بزرگ

این شبان تلخ و تاریک مــــــــــــرا چشمهایت ماه کامل میکشند


کلمات کلیدی:
 
گیسوی شرابین تو...
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٦  

گیسوی شرابین تو....

گل کرد شبـــــــــــی نام تو در باور دریا

در رقص در آمد همــــــــــه ی پیکر دریا

ساحل شده سرمست غروبی که فروریخت

گیســــــــــوی شرابین تو در ساغر دریا

از دست کدامین عطش رود وزیده ست؟!

بر چشــــــــم من و پای تو خاکستر دریا!

دریاب دل خســـــــــته ی دریا زدگان را

ای فصل رهایـــــــــــــی! غزل آخر دریا!

این موج جـــــنون کز دل دریا شده جاری

پیچیده خیـــــــــــــــال تو به بال وپر دریا!

در هیـــــچ صدف ، یاد ندارد به همه عمر

زیبایی چــــشمان ترا بســــــــــــتر دریا

گیـــــسوی ترا دیده _رها در شب ساحل

افتاده چنین موج جــــنون در سر دریا...

 *******

*******

 غزل دوم...

توتون.....

توتونم و عاشق شده ام دود شدن را

در هرم نفســـــهای تو نابود شدن را

آتش که به دستان تو در جان بنشیند

زیبا کند اندیشه ی نمـــــرود شدن را

این فاصله دست تو تا لب _ چو خیالت

آموخته دیر آمــــــــدن و زود شدن را!!

این دود که از سوختنم رقصد ...خواهد

چون ساحل چشم تو مه آلود شدن را

هر رشته ی گیسوی تو تاریست که با آن

عالم همه مشتاق شده پود شدن را..

بگذار بسوزم به لبت ماه بلنــــــــــــدم!!

توتونم و عاشق شده ام دود شدن را...


کلمات کلیدی:
 
نام تو.....
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢  

نام تو...

نام تو هلهــــــــــله ی هرشب جنگل شده است

شاخه در شاخه درختم همه مشعل شده است

این حبابی که نشسته ست به آیینــــــــــه ی آب

داغ رخســـــــار تو بوده ست که تاول شده است

عــــــــــــــــــــــطر زلف تو وزیده ست به رویایم که

خواب من چشمه ی ابریشم ومخمــــل شده است

یک نظر از ســـــــــــــــــــر مهرت که به من اندازی

در پس پلک تو یک عـــــــــــمر معطل شده است

نقش لبخنـــــــــــــــد تو بر جلوه ی زیبایی توست

خط خورشید که در آینه ها حــــــــــــل شده است

ابر گیســـــــــــــــــوی تو از نسل کدامین رود است!!

که بیابان دل از شوق تو جنــــــــــــــگل شده است

تن تو شیر وشـــــــــراب است و عسل مثل بهشت

بی تو سهم دل من دوزخ و حنــــــــــظل شده است....


کلمات کلیدی:
 
خبر چشم تو
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٦  

میرسد تا خبر چشم تو فردا به زمین

ماه گل می کند از سینـــه ی مرداب زمین

عطر اندام تو در باد چنـــان می پیچد

میگذارند پری های خـــدا پا به زمین

ابرها زمــــــــزمه ی نام ترا میشنوند

میگشایـــــند همه پنجره ها را به زمین

به هوای تو که حوای منی با صد شوق

از بهشت آمده ام خسته وتنها به زمین

از پس پنجره ی پلک تو دریا جاریست

از نگاه تو شبـــی ریخته دریا به زمین

سالها طــول کشیده ست در اندوه زمان

تا رسیده ست نگاهی ز تو حالا به زمین!

خرمن موی چو خورشید تو در باد رهاست!!!

یا طلا ریخته از شانه ی تو تا به زمین؟؟

بی تو در دغـــــدغه مرگ ؛ زمین میپوسد

بعد چشمان غزلجوش تو حاشا....حاشا!!!


کلمات کلیدی:
 
عسل شد جاری
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٤  

تا تو خنـــــــدیدی از آیینه عسل شد جاری

مــثل آن چشمه که از روز ازل شــــد جاری

شب من پر شده بود از تب کابوس وسکوت

آمدی در شب من شــــــور غزل شد جاری

سرمه دانی پر مستی زنگاهت میـــــریخت

مستـــــــــی چشم تو از باغ ازل شد جاری

به تمــــــــاشای دو چشمان پر از مستی تو

از همه دامنــــــــه ها آهو و کل شد جاری

تا نبودی کسی از قصه ی عشق تو نگفت

آمدی؛ درهمه تاریــــــــــخ متل شد جاری

تا به پای تو بیفـــــــــــتند صنمهای جهان

از همه بتکده ها لات و هبل شد جاری....


کلمات کلیدی:
 
دست سوخته..
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٩  

غزلی با لهجه کرمانشاهی

دس سوخته

خدا میدانه نباشی بیقراری بشمه

شوا بیقراری،روزا شین وزاری بشمه

بخدا جور دس سوخته ئی لا او لاش مکنم

داغ تو آینه س و آینـــــــــــه داری بشمه

تو ئی دنیا هر چه باران و بهاره، بش تو!

هر چه پائیزه و هرچه زخم کاری،بش مه!!

میدانی چن ساله چش براتم وپائیزی ام؟!

مگه قول ندادی از بهار بیاری بشمه؟؟؟!!!

پیشانی دل مه از روز ازل سیا بوده...

میدانم تا ابدم چش انتظاری بشمه......

+++بش با فتحه ب به معنای قسمت وسهم+++

و غزلی دیگربا نام.

قلب چوبی

ای مستی چشمان تو آئینه ی انگور!

ای اتش افروخته از سینه ی انگور!

تا فصل رسیدن به شراب تو دویده ست

پاهای پر از آبله و پینــــه ی انگور

_تاکم _به سپیدار تو پیچیده از آغاز

حیرانی در پای تو پیشینه ی انگور

خوابیدن در خمره ی تاریک، عیان کرد

خورشید نهفته ست به آیینه ی انگور

برخیز و بگیران به شرابت شب مارا

تا شعله کشد آتش دیرینه ی انگور

ایکاش به مستی بنشیند لب زاهد

تا پاک شود سینه اش از کینه ی انگور

****

آیینه ای از قلب تو در پیــــــکر زیباست

این قلب که چوبی شده در سینه ی انگور...

برای آنکه هنو هم باور ندارد ....


کلمات کلیدی:
 
دو غزل...دو درد
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٦  

نقشی بجز از ساغر...

با آنکه سرشتند ز عشقت گل ما را

یکبار نخــــــــــــواندی دل ناقابل مارا

گرداب ترین خانه بدوشیم که انگـــــار

بر موج بنا کرده خدا منـــــــــــزل مارا

انگار قرار است در این معرکه ی مرگ

بر مرکب عــــــریان بنشانی دل مارا!!!!

آشفت شبی موج دو گیسوی بلندت

آرامش بی دغـــــــــدغه ساحل مارا

جز نام پر از شور وشـــــراب تو نیامد

شمعی که به آتش بکشد محفل ما را

ما کولی گم گشته ی صحرای جنونیم

در خواب رهـــــــا کرده شبی قافله مارا

نقشی بجز از ساغـــــر ومستی نپذیرد

هر کوزه گــــــــــــــری آب بگیرد گل ما را......

و غزل دوم با دردی فراتر از خودم

دشت زخمی

مادیانها یله در دشت،ســــــواران ،زخمی

غرق خون ،غرق عطش، پیکر یاران ، زخمی

ابرها خســـــــته ز باریدن خون، در آتش

شیشه ها از خط هاشوری باران ، زخمی

آنطرف ایل تبر، خسته و خمیازه کشان

 اینطرف، قامت رعنای چناران ، زخمی

از سر ناخن شیون که زخون بسته حنا

گونه ی چون گل زیبای نگاران ، زخمی

تن من غرق به خون بود و نگاه تو چنان

آخرین حنجره ی آتش و باران ،زخمی

دست پاییز در این باغ شبی تیغ کشید

تا شود گونه ی گلگون اناران ، زخمی

گاه یک زخم، تحمـــــل ببرد از دل کوه

مانده در سینه ی این دشت، هزاران زخمی.....

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
دو غزل...
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٩  

اینکه آبادی من....

اینکه آبادی من مثــــل تو دارد یانه!؟

که خیالش بشود شـــــعر وببارد یانه!؟

اینکه شبهای مرا شعله ی گیسوی کسی

به غزلجوش جنــــونش بسپارد یا نه!؟

اینکه دستی بشود محرم ومرهم شاید

زخمهای غزلم را بشـــــــمارد یانه!؟

غم چشمان من وباده ی چشمان ترا

کسی از جنس نگاهت بگسارد یانه!؟

اینکه در باور بارانی من دست کسی

مثل تو آینه وشعــــــــر بکارد یا نه!؟؟

همه وابسته به این است که چشمان تو هم

گاه  پایی به خیــــــــالم بگذارد ...یانه....

 

واما غزل دوم

چه شود....؟

 چه شود در شب من شمع تو سوسو بزند

دست تو شوق مرا برده به گیســــو بزند

و به شکرانه دل مست من از فرط جنون

در همه میکده ها نعـــــره ی یاهو بزند

می نشیند به دل صید به صد ناز آن تیر

که نگاهت ز کمـــــانخانه ی ابرو بزند

دیده گیسوی ترا ای پــــری دریایی!!

موج_ برخاســــته در پای تو زانو بزند

موج گیسوی تو طوفان شگفت انگیزیست

بیشتر غرق شود هر کس پارو بزند

از قفا تیر زدن شیوه ی نامردان است

مرد آنست که چون چشم تو از رو بزند....

 


کلمات کلیدی:
 
دو غزل...طوفان گیسو...
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٥  

طوفان گیسو

ای بید باران خورده !ای طوفان گیسو!!

دل در قدومت کرده ایوان آب و جارو

مستانگی های نگاهت را عیان کن

بلکه بیاموزد ز چشمان تو..آهو

دل تا نباشی رو به ویرانی گذارد

چون قلعه های کهنه ی بی برج وبارو

با موجها سر میکند هر روز و هر شب

این زورق وامانده در رویای پارو

تنهاترین بانوی از نسل پری ها!

ای آخرین آیینه پوش شهر جادو!!

آن پیکر عریان مستی آور تو

ماه شناور در میان شط گیسو..

شاید نمیداند شراب-اینکه چه کرده ست!!!!!_

طعم تمشک وحشی لبهات با او..

در باغ گریه نقش مژگان بلندت

پرهای باران خورده ی بال پرستو....

+++++++

وغزل دوم ...آهو

ناز قدمهایت خــــــــــــــرام رام آهو

اندام تو آییـــــــــــــــنه ی اندام آهو

مانده ست از روزی که چشمان ترا دید

روی زبان این غزلـــــــــها نام آهو

تا عشق را باور کنی باید ببینی

بغض پلنگی مست را در دام آهو

در چشم صیاد از جنون و عشق داغی ست

تا مرگ را شیـــــــــرین کند در کام آهو

+++

بیرون کشید از بیشه زاران شیرها را

در این حوالی رقص بی هنگام آهو

تا پای بر میدارد آشوب است در دشت

نبض پلنـــــگی خفته در هر گام آهو

***

ماه از افق می آید و بر دشت ساکت

خوابیده خونین...

                پیکر آرام آهو................

 


کلمات کلیدی: