سكوتستان

حرفهای......

بی تو
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٩   کلمات کلیدی:

کز می کنم هر شب در آغوش خودم بی تو

می ترسم از شبهای خاموش خودم بی تو

مانند تاکی که ندارد تکیه گاه ، از بغض

سر می گذارم بر سر دوش خودم بی تو

مثل همین آئینه های گیج سرگردان

لبریزم از تصویر مدهوش خودم بی تو

جا می گذارم گاه خود را در خیابانها

یا می شوم گاهی فراموش خودم بی تو

هر شب کنار این همه آوار تنهایی

گم می شوم در حجم تن پوش خودم بی تو

از تلخ و شیرین و جنون و بغض لبریزم

هم نیشم و هم زخم و هم نوش خودم بی تو

گاهی شبیه رعشه ای ها می گریزم از

آوازهای مانده در گوش خودم بی تو

###

یک روز دیدی از هجوم این همه هذیان

آتش زدم در جان خاموش خودم بی تو....


 
ردپای جنون
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٠   کلمات کلیدی:

پیدا شده رد پای خون درشعرم

جامانده دو وا‍‍ژه ،واژگون درشعرم

امروز خیال همه را راحت کرد

انگشت نگاری جنون درشعرم

****

غزل

من همان مردم که در آوار نفرین سوخته ست

زیر شلاق جنونبار سلاطین سوخته ست

مثل روح بیقرار بردگان پیش از این

بین آتشبازی دیواره ی چین سوخته ست

مثل مضمون دعاهای اجابت ناپذیر

بارها درحسرت یکبار آمین سوخته ست

یا شبیه شاخه ی خشکی که همسایه ست با

آب،اما از عطش آنسوی پرچین سوخته ست

سایه وسنگ وسکوت و سردی وسوزی سیاه

مانده روی سفره ها و هفتمین" سین" سوخته ست

بیستون سینه ی فرهاد یا خسرو، در او

چون کویر از رد پای داغ شیرین سوخته ست

ذکر یاهویش میان آسمانها یخ زده ست

برچکاد شانه ی سبزش تبرزین سوخته ست

از چه میپرسی؟تمام هستی او بعد تو

زیر بار طعنه های تلخ و سنگین سوخته ست....


 
محکوم
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٥   کلمات کلیدی:

محکوم

هرچند گاهی بیگناهم!باز محکومم

با بالهــــــای بسته به پرواز محکومم

فکر سرانجام رهایی نیستم زیــــــــرا

جرمم نفس بوده ست و از آغاز محکومم

من به حضور ماه هم شک داشتم  اما

حالا به باور کردن اعجازمحکــــــــومم!!

من زنده هستم گرچه دنیا بیخبر مانده ست

عمری به پنهان کردن این راز محکومم

عمری به تاریکی!وحالا زل زدن،هرروز

خورشید را با چشمهای باز محکومم

هرچند پشت میله تنها بغض می چسبد!

من در قفس به خواندن آواز محکومم!!!!

 


 
علامت پرسش
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٩   کلمات کلیدی:

یک شب دل تو پرنده شد،ماهی شد

تا آبی بیــــــــــــــکرانه ای راهی شد

یک  روز چو  این علامت پرسش،تو

قلاب دهـــــــــان ماهیان خواهی شد...


 
من خودم میمیرم...
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢   کلمات کلیدی:

 

 لبریز ترانه های بی تصویرم!

با بال شکسته ی خودم درگیرم!

ای ایل تبـــــــر!درخت را بگذارید

زحمت نکشید،من خودم میمیرم!!!

ماهی و تنگ

انگار که پیوسته صدایم میکرد

با آن نفس خسته صدایم میکرد

در تنگ،صدای گنگ ماهی گم بود

از پنجره ای بسته صدایم میکرد.....

 


 
قفس
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٤   کلمات کلیدی:

پایان...

هم لحظه ی پر گشودنم را دیدند

هم شوق غزل سرودنم را دیدند


افسوس شبی که با قفس برگشتند


پایان پرنــــــــــــــــده بودنم را دیدند...

 


 
فاصله بسیار....
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٠   کلمات کلیدی:

چند رباعی...

بگذار شبی به ساحلت بنشینم

آیینه شوم ،مقابلت بنشینم

شاید که بشوق دیدن چشمانت

در من نگری و در دلت بنشینم

***

با نام قفس که آشنایم کردند

با میله از آسمان جدایم کردند

پرواز برایم آخرین حسرت شد

روزی که پرندگان صدایم کردند

***

از سردی این اتاقها خواهم مرد

دور از نفس اجاقها خواهم مرد

دریای منی و زنده رودم،بی تو

در سینه ی باتلاقها خواهم مرد

****

یا با نفس خــــــــزان کنارم زده اند

یا زخم بجان بیــــــــــــقرارم زده اند

چون برگ بدست شاخه ای می خشکم

بر چوبه ی خشک خویش،دارم زده اند

***

 

وغزلی از فاصله ها....

بین ما فاصله بسیـــــــــــــار شد و خاطره،کم!

سهــــــــم دیوار فراوان شده وپنــــــــــــجره،کم!

آب و آتش بهم آمیـــــــــــــــخته در سینه ی من

حجم فریاد چنان کوه شد وحنـــــــــــــجره،کم!

ای شب خسته!چه کردی؟ که صدا گم شد و..شد-

هر دم از حلقه ی زنجیر تو یک زنجره،کم!!!

گرچه بین من و او فاصــــــــــــله بسیار افتاد

نشد از آنهمه شوق و عطشم یک ذره،کم!

یاری ام کن که به ساحل برسم در طوفان

امشب ای موج!بینداز به گیسو گره کم!

تو که باشی دل من میگذرد از شب بغض

میکند چشم تو از فاجعه ی دلهـــــــره،کم!

مثل هرشب تو نمی آیی و...من هم بروم!!

سایه ای میشود از خاطره ی پنجره،کم!

چون اناری که رسیده ست پر از اشکم و خون

دارم آرام در اندوه خودم میــــــــــترکم......


 
یوسفانه
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٦   کلمات کلیدی:

دوغزل

یوسفانه

بیا به کلبه ی ازغم خــــراب من بانو!

فرونشان عطش و اضطراب من بانو!

نشسته در شب طوفان ،به راه چشمانت

نگاه خسته ز وهم ســـــــــراب من، بانو!

من از کویر می آیم پر از عطش، مستی

دوچشم توست سراب و شراب من، بانو!

دلم بریده چودست زنان مصـــــــری شد

چو یوسفانه گذشتی به خواب من، بانو!

پر از سکوت و سوالم،کسی نمیداند

بجــــــــــــز نگاه نجیبت ،جواب من ،بانو!

بسمت دره ی تاریک میــــــــرود بی تو

قطار غرق سکوت و شتاب من، بانو!

به روی دشت سیاه شبان چشمانت

نمانده خط عبور شـــــــــهاب من بانو!!!!!!

++++++++++++

فال....

تفالی زده بودم ز جام فنـــــــــجانها

به قصد چشم تو آنشب بنام فنجانها

به رنگ قهوه ی تیره،از آسمان غزل

نشسته سایه ی چشمت به بام فنجانها

به روی شهد لبانت، نشسته لبهاشان

شکر وزیده دوباره به کام فنجـــــــــانها

اگر به سینی هستی نگاه میـــــکردی

به رنگ چشم تو میشد تمام فنجانها

تمام اهل جهان  با عطش شبی خواندند

حـــــــــــــــــــــــــــروف نام ترا در کلام فنجانها

***

خدا کند تو بمانی به فال و اقبــــــــــــــــالم

به این طریق بماند مــــــــــــــــــرام فنجانها.....


 
دو غزل
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۸   کلمات کلیدی:

من منتظرم.....

ای آیه ی زیبای خــــــــداوند!می آیی

تو عید منی آخر اسفنـــــــــد می آیی

صدبار تفال زدم از حافـــــــظ و قـــــــرآن

هر مرحـــــــله خوب آمدو...... گفتند:می آیی

تو از پی سوزاندن من چون گل خورشید

با چشم پر از شــــــعله و لبخند می آیی

ای اشک! اگر آینـــــــــه اش رخ بنماید

مانند زبان غزلم بنـــــــــــــــــد می آیی

همزاد جنون!ای غزل حافظ و سعدی!

بانوی بخارا وسمــــــــــــــــــرقند!می آیی...

در سینه ی من آتش و روی سر من برف

حالا شده ام مثل دماونــــــــــد! می آیی؟؟

من منتظرم، مضطربم،خـــــــــــواب ندارم

تو ساعت مهتاب و شب و چند می آیی؟؟؟؟!!

*****

غزل دوم

شوق شکستن..

من به آغاز طپش های زمین نزدیکم

و به آن زلزله ی سایه نشین نزدیکم

من به آن سایه که در باورتنهایی مـــــــرگ

پی ترساندن من کرده کمین،نزدیکم

چشمه ام،چشمه که از مادر دریا دورم

فقط از چشم تو ای ماه! چنین نزدیکم!!!

تا رسیدن به تو ای مرگ !مرا راهی نیست

فصل این فاصله را نقطه بچین!...نزدیکم!!

چله بسته ست به چشمان تو انگور غزل

من به مستی تو ای چله نشین! نزدیکم

مثل دردی که به زهدان زمان می پیچد

باز بی فاصله با ذهن جنین نزدیکم

آمدم بغض شدم تا که شبی حس بکنم

که به چشمان تو ای خوبترین! نزدیکم

خسته ام،تشنه ی تکرار کلامی از تو

تو هم ای شوق شکستن!بنشین نزدیکم...

 


 
چهار رباعی
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩   کلمات کلیدی:

نمیدانستیم...

از عشق سرودیم و نمیدانستیم

با مرگ غنودیم و نمیدانستیم

برسینه زدیم سنگ چشمانت را

ما آینه بودیم و نمیدانستیم

++++

ای چشم تو ببر همه ی گردنه ها!

خیره شده بر تو دیده ی روزنه ها

با شوق رخ تو جمله ی آهوها

جاری شده اند از همه ی دامنه ها

++++

دیر آمده...

تا زورق من شکست پیدایش شد

طوفان که فرو نشست پیدایش شد

آمد به تماشای فرو رفتن من

آب از سر من گذشت، پیدایش شد!!

++++

گم کرده دلم بستر خود را چون موج

کرده ست رها پیکر خود را چون موج

طوفانی ام امروز و دلم میخواهد

بر صخره بکوبم سر خود را چون موج

 

 


 
شراب و شب و سیب..
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٥   کلمات کلیدی:

یک غزل و چند رباعی

شراب و شب و سیب

لبـــــــــــریز غزلهای عجیب است نگاهت

تلفیق شراب و شب و سیب است نگاهت

امشب عرق شرم به آیینه نشسته ست

ازبسکه نجیب است و نجیب است نگاهت

دشتی ست پر از شعر و غزل،برکه و باران

ماوای غزالان غــــــــــــــریب است نگاهت

گیسوی بلنــــــــــد تو شبیه شب یلداست

باجلوه ی مهتــــــــــاب رقیب است نگاهت

تو وسوسه انگــــــــــــــیزترین شعر خدایی

چون آیه ی آییــــــنه و سیب است نگاهت

هرچنــــــــــد یقین داشتم از لحظه ی آغاز

هـــــــرگز نسرودم که:فریب است نگاهت...!

********

سبز سرخ

هی زخم به جان خریده،ترمیم شدم

نه خسته شدم،نه زود تسلیم شدم

سرسبــــــــــــــــــز بریدند! بسوزانندم!!!

من سرخ ترین صفحه ی تقویم شدم

***

غریق

گیسوی تو با بانگ دهل پایین رفت

چون خرمنی از شعله و گل پایین رفت

آنروز که پیکـــــــــــــــر ترا می بلعیـــــد

 یک آب خوش از گلوی پل پایین رفت!!

***

رد پا

برف از سرشانه ی زمین پاک شده ست

چون اشک که با سرآستین پاک شده ست

شبــــــــــــهای قدم زدن ز یادت رفته ست

با برف دو رد نقطه چین ....پاک شده ست..

***

آه...

ای عشق!جنون از نفست می ریزد

عقلم زتو با فاصـــــــــله می پرهیزد

در هر نفسم شعله ی آهی جاریست

این آتش از گــــــــــور تو برمی خیزد

***


 
گریزی به رباعی
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸   کلمات کلیدی:

چند رباعی و یک دوبیتی

بی تیر وکمان مخواه آرش باشی

سودابه ندیده ای سیاوش باشی

ای سرو بلـــــــــند!قایق و پارو شو

هیزم نشوی که سهم آتش باشی

****

آمد بکشد مــــــرا و تقسیم کند

هیزم کند و به شعله تقدیم کند

این داغ به روی جگرش خواهد ماند

در پای تبر،درخت تعظیـــــــم کند

****

فریاد که مرد حنجره زخمی شد

زنجیر صدای زنجره زخمی شد

آنشب که تگرگ جای باران آمد

دیوار زبغض پنجره زخمی شد

****

این زخم دمی که تو نباشی تازه ست

دیوانگی من از قمــــــاشی تازه ست

در دیگ دلم بغض و جنون می جوشد

در کاسه ی این ترانه آشی تازه ست

***

می خواست  بیخبــــــــر بدستت برسد

خالی زتب تبــــــــــــــــــر بدستت برسد

حس ام به تو یک شاخه ی سبز است که من

پستش کردم ،اگــــــــر بدستت برسد!!!

****

دلواپسم اینکه بی تو جان بسپارم

ایکاش ترا به آسمــــــــان بسپارم

شور است نگاه جاده ها می ترسم

از اینــــــــکه ترا بدستشان بسپارم

***********

و یک دوبیتی

شبیه ماه می آمد شبــــــــــانگاه

به صیـــــد ماهی ماه از شب چاه

میان راه پایش خورد بر سنـــــــگ

هزاران تکه شد هم کوزه ، هم ماه


 
پر...
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٤   کلمات کلیدی:

پرنده پر...

پرنده پر،زمیـــــــــــن پر،آسمان پر

تمام ذره های کهکشان پــــــــــــر

پری هایی که تن شستند هر صبح

به دریاهای دور بیــــــــــــکران ،پر

چنان امواج، طــــــــــــوفان آفریدند

که پارو پر،دکـــــــل پر، بادبان پر

تبر در باغ می رقصـــــــــــد به گرمی

شکوفه پـــــــــــــــر،پرنده ، باغبان پر

نگاه چشمه ها خشک است و خالی

درون چشمشان ماه جوان ،پـــــــــر

تمام عقـــــــــــــــــــــربکها ایستاده

زمین غرق سکوت است و زمان ،پر

زمین بعد از تو مانند شهابی است

که یکشب می کشد تا آسمان پر

ومن همچــــــون پرنده پرزنان ...تا

بریزم در خیـــــــــــــــال آشیان...پر

 واما رباعی:

دوصفحه زگلبرگ شقایق در آب:

 آغوش گشودند چو قایق در آب

آنشب همه ی کرانه ها می دیدند

تشییع جنازه ی دو عاشق در آب

*************

همساز شده باد موافق را موج

تا مست کند ساحل عاشق را موج

خود می کشد و به دوش خود میگیرد

هر روز هزار نعش قایق را موج....

 


 
پریغزل...
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٧   کلمات کلیدی:

وقتی خبر زغرش دریا می آورند

تکرار داغ کهنه ی ما را می آورند

کل میکشند دخترکان  تا که موجها

خون جای گیسوان تو بالا می آورند

اینجا زنان قابـــــــله،آل اند و مادران

نوزادهای مـــــــرده بدنیا می آورند

تابوتهای خسته وخالی به دوش رود

یا میـــــــــبرند نام ترا یا می آورند

حالا بگو کجای جهان شعر میشوی!

عطر ترا کدام غزلها می آورند؟

با آنکه گفته اند هزاران پریغزل

هرشب ترا برای تماشا می آورند-

اینجا ولی به سوگ غزلگیسوان تو

گویی مسیح را به چلیپا می آورند

پس راست بود آنچه که آیینه گفته بود

اینکه ترا بجـــــــای پریها می آورند

این بادها جـــــــنون مرا داد میزنند

امشب خبر زغرش  دریا می آورند..


 
صدقه ای از ماه وخورشید....
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۸   کلمات کلیدی:

این غزلها مخاطبی ندارند .....

ابر را باد به فرمان تو می چــــــــــــــرخاند

باد را زلف پریشــــــــــــــان تو می چرخاند

رگ تو ساقه ی تاک است وپر از نبض جنون

خون، شرابی است که در جان تو می چرخاند

رقص، امشب شــده مست از وزش گیسویت

عرصه را دامن چرخان تو می چرخاند

ماه وخورشید دو سکه ست که دستان فلک

روز و شب دور دو چشمان تو می چرخاند

حلقه در حلــــقه ی زنجیر جنونم را باز

گیسوی سلســـــــــله جنبان تو می چرخاند

کیستی تو! که به هر گوشه پری رویی مست

نمک ونان به سر خوان تو می چرخاند؟

دختر رود، عطشناک کنون کاسه به دست

مشک خود را پی باران تو می چرخاند

آسمان آینه در دست،پراز شوق حضور

ماه را سمت شبستان تو می چرخاند

تو سفر می کنی و بغض جنون روح مرا

در دل قلعه ی ویران تو می چرخاند....


 
بروم یا بایستم!!!!!
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۳   کلمات کلیدی:

از بس مرددم بروم یا......

تا قامت تــــــــــــرا به تماشا بایستم

باید که در مقابل دنیــــــــــــــا بایستم

تاکم، شراب در تن من جاری است و – نیست

  یارای آنکه بی تو ســــــــــر پا بایستم

تقصــــــیر جاده نیست مرا پا نمیدهد

از بس مـــــرددم بروم ! یا بایستم!

باید برای دیدن تو از کـــــــرانه ها

چون موج روی شانه ی دریا بایستم

حالا بگو کجای جهان ایستاده ای!

تا با خیــــال روی تو آنجا بایستم!

مانند موج در تب و تاب از شکستنم

دستم بگیر ســــــاحل من !تا بایستم

حالا تو از ترانه ی من میروی و بعد

باید کنـــــــار غربت دنیا  بایستم.....


 
دو غزل
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٩   کلمات کلیدی:

 

 

 

دو غزل.....

گریه ی ماهیان

از من مپرس اینکه چرا گریه میکنند!؟

آییــــــــــــنه ها نگاه ترا گریه میکنند

در سوگ تلخ یاد تو با کوچه های شهر

هرشب تمام پنجره ها گریه می کنند

یک دشت داغ بر دل  صحرا نشسته، پس

این ابرهای مرده کجا گریه میکنند؟؟؟؟!

در سوگ سرو،اینهمه انبوه بید مست

با گیسوان خیس و رها ..گریه میکنند

کس در بــــلور آب نفهمید، ماهیان

لبخند میزنند ویا گریه میکنند!!!!

طغیان عاشقانه ی اشکند و بغض و مرگ

فواره ها، که رو به هوا گریه میکنند

حالا به رودهای جهان دل سپرده ام

ازبس شبیه چشم شما گریه میکنند

++++

حالا که نا امید زاعجاز مانده ام

دستان من بجای دعا گریه میکنند..

غزل دوم

دارد به آتش میکشد چشمت جهان را

رازی که معنا میکند آتشفشان را

تنها نه مارا در سراب افکنده چشمت

لب تشنه برگردانده صدها کاروان را

پلکی بزن! آیینه را حیران کن ای ماه!

در هم بریز امشب زمین و آسمان را

پیچیده رویای تو در طومار طوفان

در یک نفس، رویای صدها بادبان را

این راز دریایی که در چشمت نهفته ست

هرشب به دریا می کشاند جاشوان را

خواب تمام کوزه ها و دختران است

دیدن_ درون چشمه _آن ماه جوان را

تصویر تو درچشمه افتاده ست ودستی

در کـــــوزه میریزد تمام آسمان را

با چشم مستت ساقی من باش و بنگر

لاجرعه مینوشم تمام شوکران را

آنشب نبودی تا ببینی ،سرو بالا!

رقص تبر رقصاند اشک باغبان را

دریا تمام جاشوان را برد وبلعید

وقتی برافشاندی تو موج گیسوان را... 


 
برای آن مسافر دور....
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۱   کلمات کلیدی:

پری خوابهای من....

گرچه با آوردن نامت هنوز، گزمه ها تیغ از مقابل میکشند

باز نقاشان پیر دوره گـــــــرد، با خیال تو شمایل میکشند

ای پری قصه ی مادر بزرگ !نیستی آیینه ها افسرده اند

نام تو تا بر زبانها میرود، پیرمـــــــردان آه از دل میکشند

دشت از رد سواران خالی است، بوی مرگ از آسمان مبیارد و

عطر گیسوهای خونین ترا، دختران در کومه ها کل میکشند

جذر ومد چشمهایت عاقبت رود ها را سخت حیران میکنند

یا که ساحل را به دریا  میبرند،یا پری ها را به ساحل میکشند

خواب خونین تبر آشفته شد، جنگل از رویای روییدن پر است

در جنون گیسوانت بید من!ســـــروها هم پای در گل میکشند

هیچکس نامحرم این راز نیست..نام تو اندیشه ی آیینه ها ست

بار اندوهان ما را سالهاست بادها منزل به منزل میکشند

*********

روزی از تعبیر آن خواب عجیب میرسی با قصه ی مادر بزرگ

این شبان تلخ و تاریک مــــــــــــرا چشمهایت ماه کامل میکشند


 
گیسوی شرابین تو...
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٦   کلمات کلیدی:

گیسوی شرابین تو....

گل کرد شبـــــــــــی نام تو در باور دریا

در رقص در آمد همــــــــــه ی پیکر دریا

ساحل شده سرمست غروبی که فروریخت

گیســــــــــوی شرابین تو در ساغر دریا

از دست کدامین عطش رود وزیده ست؟!

بر چشــــــــم من و پای تو خاکستر دریا!

دریاب دل خســـــــــته ی دریا زدگان را

ای فصل رهایـــــــــــــی! غزل آخر دریا!

این موج جـــــنون کز دل دریا شده جاری

پیچیده خیـــــــــــــــال تو به بال وپر دریا!

در هیـــــچ صدف ، یاد ندارد به همه عمر

زیبایی چــــشمان ترا بســــــــــــتر دریا

گیـــــسوی ترا دیده _رها در شب ساحل

افتاده چنین موج جــــنون در سر دریا...

 *******

*******

 غزل دوم...

توتون.....

توتونم و عاشق شده ام دود شدن را

در هرم نفســـــهای تو نابود شدن را

آتش که به دستان تو در جان بنشیند

زیبا کند اندیشه ی نمـــــرود شدن را

این فاصله دست تو تا لب _ چو خیالت

آموخته دیر آمــــــــدن و زود شدن را!!

این دود که از سوختنم رقصد ...خواهد

چون ساحل چشم تو مه آلود شدن را

هر رشته ی گیسوی تو تاریست که با آن

عالم همه مشتاق شده پود شدن را..

بگذار بسوزم به لبت ماه بلنــــــــــــدم!!

توتونم و عاشق شده ام دود شدن را...


 
نام تو.....
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢   کلمات کلیدی:

نام تو...

نام تو هلهــــــــــله ی هرشب جنگل شده است

شاخه در شاخه درختم همه مشعل شده است

این حبابی که نشسته ست به آیینــــــــــه ی آب

داغ رخســـــــار تو بوده ست که تاول شده است

عــــــــــــــــــــــطر زلف تو وزیده ست به رویایم که

خواب من چشمه ی ابریشم ومخمــــل شده است

یک نظر از ســـــــــــــــــــر مهرت که به من اندازی

در پس پلک تو یک عـــــــــــمر معطل شده است

نقش لبخنـــــــــــــــد تو بر جلوه ی زیبایی توست

خط خورشید که در آینه ها حــــــــــــل شده است

ابر گیســـــــــــــــــوی تو از نسل کدامین رود است!!

که بیابان دل از شوق تو جنــــــــــــــگل شده است

تن تو شیر وشـــــــــراب است و عسل مثل بهشت

بی تو سهم دل من دوزخ و حنــــــــــظل شده است....


 
← صفحه بعد