مست تنها......

در خلــــــــــوت شب میگذرد دست به دیوار

همسایه ی او -سایه ی او- هست به دیوار

صد مرتبـــــــــــــه افتاد و تلو خورد و تلو خورد

تا تکیه کند مرد ســــــــیه مســــت به دیوار

امشب شب دیوار شب مستی و مستی ست

امشب که جنون تکیه نموده ست به دیوار

جدی نگـــــــــــــــرفتند کسان مستی اورا

امید زتنـــــــــــهایی خود بست به دیوار

خو کرده در این خلوت مهـــتابی شـــبها

دیوار به مست و نفس مست به دیـــوار

دلدادگی آدمی وخاک؟ عجـــــــیب است!

دل داده کسی هرگز از این دست به دیوار؟؟؟

دنیا که چنین پست وچنین مست کشنده ست

روی دلم- از حیــــرت این پست- به دیوار

دلتنگی و شب نعره ی این مرد نشسته ست

در آخر این کوچه ی بن بســــت به دیوار

***

آنشب نه ز دل نعره کشید و نه تلو خورد

وان بغض پر از دلهره نشکست به دیوار

.......

فرداش به اعلامیه ای ساکت و خاموش

شد خاطره ای تلخ که.......پیوست به دیوار.