.......

انداخته بر شانه و انباشته خورجين

شب ميگذرد با قدم خسته وسنگين

اي مانده براي دلم از انهمه ديروز !..

اي شاهد تنهايي شبهاي پس از اين 

تا عطر تنت گل كند از چشمه ي بالا

صد دشت عطش چشم براه از ده پايين

اين چشمه همان است كه چون اينه هر شب

با ياد تو لبريز شد از خوشه ي پروين

***

اي تشنه ترين تشنه ي لالايي مادر!

تنهايي گل كرده ي انسان نخستين!

تا بلكه فرو ريزم و از پا بنشينم

يك لحظه كنار دلم اي حادثه بنشين!

****اين غزل را اول بار براي عزيز بزرگوار سعيد بيابانكي( تلفني )خواندم ضمن اظهار عنايت، تازه متوجه شدم ايشان هم غزلي زيبا

با همين وزن و رديف و قافيه دارند كه صد البته بسيار قويتر از اين مرقومه ناچيز...