غزلی از سالهای پیش که ارتباطی عجیب با گذشته ام داردو یادآور خاکی است که در آن پا گرفته ام.......

یادش بخیر آن روز های خوب ؛آیینه لبریز  تبسم بود

بر شانه های دختران ده صد بافه عشق ودرد وهیزم بود

   وقتی صدای خش خش باران در کوچه های قریه می پیچید

صدها حکایت از تب رویش ؛تکرار رقص داس وگندم بود

وقتی حضور گله ها هر روز می ریخت در من شور دیرین را-

-وقتی صدای هی هی چوپان در های وهوی بره ها گم بود ـ

پای تنوری از غم وغربت دستان مادر بوی آتش داشت

در امتداد ظهر آبادی تا بود بوی نان گندم بود....

من یادگار درد این ایلم -زخمی که بر هر شانه ای مانده ست

من واژه ای از شعر بارانم ـنامی که روزی شعر مردم بود...

اینک منم با خاطراتی گنگ ـمردی که باور کرد غربت را

آوار غربت از کجا آمد؟ فصل شکستن فصل چندم بود!!!؟....