دو غزل:

اولی غزلی از سالهای دور 1372ودوم غزلی تازه به لهجه ی کرمانشاهی 

پنجره ی باز

هیچ از پنجره ی باز نمیدانستم

آن شب  تلخ  که پرواز نمیدانستم

چشم تو تا شب انبوه خدا برد مرا

پیش ازآن معنی اعجاز نمیدانستم

لحظه هایی که در این فاصله ها غیر از اشک

هیچکس همدم وهمراز نمیدانستم-

-عشق تو آینه در آینه پژواکم کر د

حیف ! من پاسخ آواز نمیدانستم

نام تو مثل غزل با دل وامانده ی من

همسفر بود از آغاز نمیدانستم!!!

***

بالهایم که شکستند دلم گفت :ایکاش

هیچ از پنجره ی باز نمیدانستم.......

 **************************

واما غزل کرمانشاهی  برای بیقراری های رویایی ام 

(چشام بشه فدای چشت..) 

ئه خدا مخوام یه روز چشم بیفته تو چشت

خیره شم تو اوو چشای قشنگ غرق خواهشت

تو بشی سنگ صبور و بغض مه گل بکنه

همه ی درد دلامه یه ی دفه بگم بشت

تا کی هر شو خوته بینم وهی آه بکشم؟؟؟*

تا کی رو دلم بمانه حسرت نوازشت!!

مهره ی آبیته هر جا میری با خودت ببر

نکنه چشت کنن!چشام بشه فدای چشت!!

دل مه بچه س و تازه حق آب وگل داره

حیفه غیر دل مه کسی بنیشه باوشت***

قسم ت میدم اگه مخواستی بی خور بری****

یه ذره ئه ای غزلهام بمانه جلو چشت...

*تاکی هر شب تورا در خواب ببینم وآه بکشم

***باوش:با ضمه واو به معنای آغوش

****بی خور:بی خبر