حکایت این درخت وتبر......

این تبر هم که بجان وتن من افتاده ست

شاخه ای بوده که از دامن من افتاده ست

چشم هیزم شکنم کرد برنداز چو دید

نقش پاییز به پیراهن من افتاده ست

تا به خاکســــــتر گرمم ننشاند نرود

شعله ی مرگ که در خرمن من افتاده ست

آخرین ضربه که زد شد نفس آخــــــرمن

خرمنی برگ ز جان کندن من افتاده ست

همه ی چلچله ها غرق ســـــــکوتند :بگو !

این چه مرگیست که در شیون من افتاده ست!؟

همچنان سنگ که در برکه برانگــــــــیزد موج

هر خزان حلقه شده در تن من افتاده ست

سالها رفت و به هر سال یکی حلقه ی درد

طوق عشقی است که بر گردن من افتاده ست

***

دست هیزم شکن و... شعله و...خاکستر من

باد در فکر پراکنــــــــــــــــدن من افتاده ست....

غزل دوم

گناه در برکه.....

چو آسمان که بدوزد نگاه در برکه

گرفته ماهی چشمم پناه در برکه

لبت به برکه ی رویت دو ماهی قرمز

و ابروان بلنــــــــــــدت دو ماه در برکه

دو بچه ماهی زیبای اشک میرقصند

دمی به سایه ی مژگان وگاه در برکه

خدا برای نگاهت چه خوب پرچین ساخت

ز مژه های بلنـــــــــــــد و سیاه در برکه

عطش نشسته بجانم به شوق نوشیدن

و ذوق آب تنـــــــــــی با گناه در برکه

به گیسوی تو سپردم ترانه هایم را

برای آنکـــــــــــه بیابند راه در برکه

***

به خاک خشم تو افتاد ماهی ام آنشب

حدیث یوسف وتکرار چاه _ در برکه_

شبی که رهگذران از کناره میدیدند

که مرده ماهی من بیگناه در برکه.............