دو غزل برای ماهی که منتظر طلوعش هستم

چون روز که می روید و خورشید نباشد

بی روی تو ای ماه مرا عیــــــد نباشد

وقتی تو نباشی چه تفاوت کند ای گل!

گر سرو نروید به چمن.. بید نباشد..

در چاه نگاه تو شدم بیژن ویوسف

جز عشق تو بر دست کس امید نباشد

تو یوسفی وترسم از آن روز که آیی

آن چشم- که با آن بشود دید-..نباشد

چشمان تو جام جم من بود روا نیست

آن جام در این مجلس جمشید نباشد

بی ذوقی محض است که در محضر رویت

دل باشد ودلبسته ی خورشید نباشد

تو لطف خدا بودی ودر شعر شکفتی

یا رب دلم از لطف تو نومید نباشد...

 

غزل دوم:

 حکایت تو و خورشید....

مانده ام بال و پر خواب بریزد کم کم

وحشت این دل بی تاب بریزد کم کم

دست زیبای تو با ناز شود ساقی نور

سرب در ساغر مهتاب بریزد کم کم

صبح وگیسوی تو و پنجره و دست نسیم

عطر موهای تو در قاب بریزد کم کم

آنقدر روی شما ماه!! که باید خورشید-

روی دستان شما آب بریزد کم کم

گره از طاق دو ابرو بگشا تا دل من

وحشتش از خم محراب بریزد کم کم....