اینکه آبادی من....

اینکه آبادی من مثــــل تو دارد یانه!؟

که خیالش بشود شـــــعر وببارد یانه!؟

اینکه شبهای مرا شعله ی گیسوی کسی

به غزلجوش جنــــونش بسپارد یا نه!؟

اینکه دستی بشود محرم ومرهم شاید

زخمهای غزلم را بشـــــــمارد یانه!؟

غم چشمان من وباده ی چشمان ترا

کسی از جنس نگاهت بگسارد یانه!؟

اینکه در باور بارانی من دست کسی

مثل تو آینه وشعــــــــر بکارد یا نه!؟؟

همه وابسته به این است که چشمان تو هم

گاه  پایی به خیــــــــالم بگذارد ...یانه....

 

واما غزل دوم

چه شود....؟

 چه شود در شب من شمع تو سوسو بزند

دست تو شوق مرا برده به گیســــو بزند

و به شکرانه دل مست من از فرط جنون

در همه میکده ها نعـــــره ی یاهو بزند

می نشیند به دل صید به صد ناز آن تیر

که نگاهت ز کمـــــانخانه ی ابرو بزند

دیده گیسوی ترا ای پــــری دریایی!!

موج_ برخاســــته در پای تو زانو بزند

موج گیسوی تو طوفان شگفت انگیزیست

بیشتر غرق شود هر کس پارو بزند

از قفا تیر زدن شیوه ی نامردان است

مرد آنست که چون چشم تو از رو بزند....