چند رباعی و یک دوبیتی

بی تیر وکمان مخواه آرش باشی

سودابه ندیده ای سیاوش باشی

ای سرو بلـــــــــند!قایق و پارو شو

هیزم نشوی که سهم آتش باشی

****

آمد بکشد مــــــرا و تقسیم کند

هیزم کند و به شعله تقدیم کند

این داغ به روی جگرش خواهد ماند

در پای تبر،درخت تعظیـــــــم کند

****

فریاد که مرد حنجره زخمی شد

زنجیر صدای زنجره زخمی شد

آنشب که تگرگ جای باران آمد

دیوار زبغض پنجره زخمی شد

****

این زخم دمی که تو نباشی تازه ست

دیوانگی من از قمــــــاشی تازه ست

در دیگ دلم بغض و جنون می جوشد

در کاسه ی این ترانه آشی تازه ست

***

می خواست  بیخبــــــــر بدستت برسد

خالی زتب تبــــــــــــــــــر بدستت برسد

حس ام به تو یک شاخه ی سبز است که من

پستش کردم ،اگــــــــر بدستت برسد!!!

****

دلواپسم اینکه بی تو جان بسپارم

ایکاش ترا به آسمــــــــان بسپارم

شور است نگاه جاده ها می ترسم

از اینــــــــکه ترا بدستشان بسپارم

***********

و یک دوبیتی

شبیه ماه می آمد شبــــــــــانگاه

به صیـــــد ماهی ماه از شب چاه

میان راه پایش خورد بر سنـــــــگ

هزاران تکه شد هم کوزه ، هم ماه