چند رباعی...

بگذار شبی به ساحلت بنشینم

آیینه شوم ،مقابلت بنشینم

شاید که بشوق دیدن چشمانت

در من نگری و در دلت بنشینم

***

با نام قفس که آشنایم کردند

با میله از آسمان جدایم کردند

پرواز برایم آخرین حسرت شد

روزی که پرندگان صدایم کردند

***

از سردی این اتاقها خواهم مرد

دور از نفس اجاقها خواهم مرد

دریای منی و زنده رودم،بی تو

در سینه ی باتلاقها خواهم مرد

****

یا با نفس خــــــــزان کنارم زده اند

یا زخم بجان بیــــــــــــقرارم زده اند

چون برگ بدست شاخه ای می خشکم

بر چوبه ی خشک خویش،دارم زده اند

***

 

وغزلی از فاصله ها....

بین ما فاصله بسیـــــــــــــار شد و خاطره،کم!

سهــــــــم دیوار فراوان شده وپنــــــــــــجره،کم!

آب و آتش بهم آمیـــــــــــــــخته در سینه ی من

حجم فریاد چنان کوه شد وحنـــــــــــــجره،کم!

ای شب خسته!چه کردی؟ که صدا گم شد و..شد-

هر دم از حلقه ی زنجیر تو یک زنجره،کم!!!

گرچه بین من و او فاصــــــــــــله بسیار افتاد

نشد از آنهمه شوق و عطشم یک ذره،کم!

یاری ام کن که به ساحل برسم در طوفان

امشب ای موج!بینداز به گیسو گره کم!

تو که باشی دل من میگذرد از شب بغض

میکند چشم تو از فاجعه ی دلهـــــــره،کم!

مثل هرشب تو نمی آیی و...من هم بروم!!

سایه ای میشود از خاطره ی پنجره،کم!

چون اناری که رسیده ست پر از اشکم و خون

دارم آرام در اندوه خودم میــــــــــترکم......