محکوم

هرچند گاهی بیگناهم!باز محکومم

با بالهــــــای بسته به پرواز محکومم

فکر سرانجام رهایی نیستم زیــــــــرا

جرمم نفس بوده ست و از آغاز محکومم

من به حضور ماه هم شک داشتم  اما

حالا به باور کردن اعجازمحکــــــــومم!!

من زنده هستم گرچه دنیا بیخبر مانده ست

عمری به پنهان کردن این راز محکومم

عمری به تاریکی!وحالا زل زدن،هرروز

خورشید را با چشمهای باز محکومم

هرچند پشت میله تنها بغض می چسبد!

من در قفس به خواندن آواز محکومم!!!!