کز می کنم هر شب در آغوش خودم بی تو

می ترسم از شبهای خاموش خودم بی تو

مانند تاکی که ندارد تکیه گاه ، از بغض

سر می گذارم بر سر دوش خودم بی تو

مثل همین آئینه های گیج سرگردان

لبریزم از تصویر مدهوش خودم بی تو

جا می گذارم گاه خود را در خیابانها

یا می شوم گاهی فراموش خودم بی تو

هر شب کنار این همه آوار تنهایی

گم می شوم در حجم تن پوش خودم بی تو

از تلخ و شیرین و جنون و بغض لبریزم

هم نیشم و هم زخم و هم نوش خودم بی تو

گاهی شبیه رعشه ای ها می گریزم از

آوازهای مانده در گوش خودم بی تو

###

یک روز دیدی از هجوم این همه هذیان

آتش زدم در جان خاموش خودم بی تو....