حکایت پلنگها....

سکوت کردی، آتش درنگها شروع شد

شکستن غرور تخته سنگها شروع شد

بشوق خودکشی کنار ساحل نگاه تو

جدال عاشقانه ی نهنگها شروع شد

به محض اینکه ماهتاب روی تو طلوع کرد

کنار قله، قصــــــــه ی پلنگها شروع شد

شب شهود فال قهـــــوه ی نگاه تو رسید

و کشف راز سر به مهر رنگها شروع شد

شکست،بغض آسمان و باد مست گریه شد

و رقص آینه به روی سنگها شروع شد

تو آمدی حسادت زمین دوباره گر گرفت!

تو مرز آسمان شدی و جنگها شروع شد

سکوت می وزید در شب هـــــزار عقربه

تو آمدی!صدای ضرب زنگها شروع شد!!

غزال دشت شعرمن!برقص!مثل آن شبی

که در دلم حکایت پلنگها شروع شد.....